مكتب طباعة الكتب المساعدة التعليمية
820
موسوعة الإمام الحسين ( ع ) ( تاريخ امام حسين ع )
المفيد ، الإرشاد ، 2 / 59 ، 60 - 64 - عنه : المجلسي ، البحار ، 44 / 355 - 357 ؛ البحراني ، العوالم ، 17 / 204 ، 205 - 206 ؛ الدّربندي ، أسرار الشّهادة ، / 226 ، 227 - 228 ؛ بحر العلوم ، مقتل الحسين عليه السّلام ، / 242 - 244 ؛ مثله ؛ الفتّال ، روضة الواعظين ، / 151 - 152 ؛ المازندراني ، « 1 » معالي السّبطين ، 1 / 240 - 241
--> - توجه دهد ، سخن برگرداند ) گفت : « اى تبهكار ! همانا نفس تو آرزومندت كرد به چيزى كه خدا از رسيدن بدان جلوگيرى كرد وتو را شايستهء آن نديد ( يعنى آرزوى رسيدن به امارت داشتى ) . » مسلم فرمود : « اگر ما شايستهء آن نباشيم ، چه كسى شايستهء آن است ؟ » ابن زياد گفت : « أمير المؤمنين يزيد . » مسلم فرمود : « سپاس خداى را در همهء أحوال . ما به داورى خدا در ميان ما وشما خوشنوديم . » ابن زياد ( براي آنكه ترسى در دل مسلم ايجاد كند وأو را از سخن بازدارد ) گفت : « خدا مرا بكشد اگر تو را نكشم . چنان كشتنى كه هيچكس را در اسلام چنان نكشته باشند ! » مسلم فرمود : « آرى ! همانا تو سزاوارترى كه در اسلام چيزى را به ديد آورى كه پيش از آن نبوده ، وهمانا تو بد كشتن وبزشتى دست وپا بريدن ، وبددلى ، وبدكينهاى را در هنگام پيروزى نسبت به هيچكس فروگذار نخواهى كرد . » پس ابن زياد ( كه هر حيلهاى براي بستن زبان حقگوى مسلم زد ، كارگر نيفتاد ، مانند همهء جنايتكاران زبان به دشنام گشود و ) شروع كرد به دشنامگويى به أو وحسين وعلى وعقيل عليهم السّلام ( وناسزاى بسيار گفت ) . مسلم ( كه مرد ناسزا ودشنام نبود ومرد فضيلت وتقوا بود ، چون ديد كار به اينجا رسيد وآن مرد پست دست به چنين حربه ونيرنگ رسوايى زد ) ، خاموش شد وديگر پاسخش نداد . سپس ابن زياد ( كه ديد اين كار ننگين أو به خواستهاش جامهء عمل پوشاند ومسلم را خاموش ساخت ، براي اينكه جريان تكرار نشود ودوباره گرفتار زبان برّان آن مرد حقگو نشود وبيش از اندازه رسوايى بار نيايد ، ديگر مجال نداد و ) گفت : « أو را بالاى بأم قصر ببريد وگردنش را بزنيد وبدن بىسرش را به زير اندازيد . » مسلم گفت : « به خدا اگر ميان من وتو خويشاوندى بود ، مرا نمىكشتى » ( كناية از اينكه تو زنازاده هستى ) . ابن زياد ( كه ديد هرچه در كشتن مسلم درنگ كند ، پردهء رسواييش بيشتر بالا رود ، با ناراحتى ) گفت : « كجاست اين مردى كه مسلم بن عقيل شمشير به سرش زده بود ؟ » ( مقصودش بكر بن حمران بود كه جريان جنگ أو با مسلم پيش از اين گذشت ؛ ولى چنانچه از داستان گذشته برمىآيد ، ضربت حضرت مسلم بر آن مرد چنان بود كه أو را از پا درآورده وديگر يا زنده نبود ، ويا قادر به انجام چنين كارى كه ابن زياد به أو دستور داد ، نبود واللّه العالم ) . پس ، بكر بن حمران احمرى را خواندند وچون آمد ، به أو گفت : « بالاى بأم برو و ( براي اينكه انتقام ضربتي كه از أو خوردهاى ، بگيرى ) تو أو را گردن بزن ! » . رسولي محلّاتى ، ترجمهء ارشاد ، / 59 ، 60 - 64 ( 1 ) - [ حكاه في المعالي عن بعض المقاتل ] .